الشيخ المحمودي ( مترجم : جمشيد نژاد ، بينش )

104

عبرات المصطفين في مقتل الحسين ( ع ) ( سرشك خوبان ) ( فارسى )

و گفت : « تو به جايگاه هانى بن عروه در شهر و ميان قبيله‌اش آگاهى و قبيلهء وى مىدانند كه من با او رفيقم ؛ او را نزد تو كشانده و آورده‌ام . حال تو را به خدا سوگند ! او را به من ببخش ، چرا كه دشمنى قبيله‌اش را نمىپسندم . زيرا آنان عزّتمندترين مردم شهرند و چشم اميد قبيله‌هاى يمنى به ايشان است . » ابن‌زياد وعده داد كه به تقاضايش عمل كند . امّا پس از ماجراى شهادت مسلم از انجام آن سرباز زد و پس از قتل مسلم فرمان داد تا هانى بن عروه را از زندان بيرون آوردند و به بازار ببرند و گردن بزنند . هانى را به بازار چوبدارها بردند ، در حالى كه دست‌هايش از پشت با طناب بسته بود . او فرياد مىزد : « آه ! اى قبيلهء مذحج ! من امروز مذحجى ندارم ! آه ! اى مذحج ! مذحج من كجاست ؟ » چون هيچ كس به كمكش نيامد ، دستش را كشيد و از طناب بيرون آورد و گفت : « آيا يك چوبدستى ، يك خنجر ، يا يك سنگ و يا استخوانى نيست كه يك مرد با آن از خود دفاع كند ؟ ! » امّا به او حمله كردند و او را محكم بستند و گفتند : « گردنت را بكش . » گفت : « من خود در بخشيدن آن سخاوت نمىورزم و به شما در گرفتن جان خود يارى نمىرسانم . » غلام ترك عبيداللَّه به نام رشيد ، شمشيرى بر وى زد ، امّا ضربه‌اش كارگر نيفتاد . هانى گفت : « بازگشت به سوى خداست . بار خدايا ! به سوى مهر و خشنودىات مىآيم . » سپس غلام ضربه‌اى ديگر زد و او را به شهادت رساند . « 1 » عبيداللَّه پس از قتل مسلم و هانى ، دستور داد عبدالأعلى كلبى را كه كثير بن شهاب از ميان بنىفتيان دستگير كرده بود ، بياورند . چون او را آوردند . گفت : ماجراى خود را به من گزارش بده ! گفت : خدا تو را شايسته دارد ، من بيرون آمدم كه ببينم مردم چه مىكنند كه به وسيلهء كثير بن شهاب دستگير شدم . گفت : تو بايد سوگند بخورى ، سوگندهايى سخت ، كه جز به همين منظور كه مىگويى بيرون نيامده بودى ! وى از اين سوگند

--> ( 1 ) - مسعودى دربارهء شهادت هانى گويد : سپس ابن‌زياد فرمان داد تا هانى را به بازار بردند و گردنش را با دستان بسته زدند و او فرياد مىزد : « اى خاندان مراد ! » او پير و پيشواى قبيله بود و ميان چهارهزار زره پوشيده و هشت‌هزار پياده بر مركب مىنشست و هرگاه ميهمانان بنىمراد از قبيلهء كنده و ديگر قبايل با او همراه مىشدند ميان سىهزار زره پوشيده قرار مىگرفت ، امّا اينك حتّى يك تن از آن همه را پيرامون خود نداشت و همه او را با سستى و خوارى تنها گذارده بودند . ( مروج الذّهب ، 3 / 59 ) .